داستان های کوتاه کوتاه
خوش آمدید
یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم. دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند. عزیزم داری به چی فکر می کنی؟ زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری. نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی! خیلی دلت می خواد بدونی؟ مرد سر به نشانه تایید تکان داد. زن آهی کشید و گفت... زن به نقطه ای خیره شد: خیلی دلم می خواد منو تو آغوشت بگیری... نوازشم کنی و بگی که دوستم داری... درست مثل وقتی که جوون بودم... - تو منو بيشتر دوست داری يا مامانُ؟
دخترك كمی فكر كرد: اول تو روُ. نه، اول هر دوتاتون ُ .
صورت مرد را بوسيد: تو اول منو دوست داری يا مامانُ ؟
مرد بدون اين كه فكر كند، جواب داد: معلومه عزيزم كه تو رو دوست دارم.
- مامان چی؟
- اون منُ تو رو ول كردُ رفت.
دخترك لبخند زد:برمی گرده. من كه می دونم هنوز دوستش داری.
و چرخ های ويلچر را به حركت در آورد... شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟ One day a dog stole a piece of meat from a butcher's shop. The dog ran away with the meat. It came to a bridge over a stream. As the dog was crossing the bridge ....... دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: .... چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا،پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت،مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود...
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |

