تبليغاتX
داستان های کوتاه کوتاه


داستان های کوتاه کوتاه

خوش آمدید

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

ادامه مطلب
نوشته شده در 90/03/05ساعت توسط امیر|

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت: شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم. می خواهم در روستایمان معلم شوم.

دکتر جواب داد: تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا، نخواهد موشک هوا کند.

نوشته شده در 90/03/03ساعت توسط امیر|

عزیزم داری به چی فکر می کنی؟

زن به خودش آمد:هیچی.همین طوری.

نه، بگو، داشتی به یه چیزی فکر می کردی!

خیلی دلت می خواد بدونی؟

مرد سر به نشانه تایید تکان داد.

زن آهی کشید و گفت...


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/03/01ساعت توسط امیر|

زن به نقطه ای خیره شد:

خیلی دلم می خواد منو تو آغوشت بگیری...

نوازشم کنی و بگی که دوستم داری...

درست مثل وقتی که جوون بودم...

نوشته شده در 90/02/29ساعت توسط امیر|

- تو منو بيشتر دوست داری يا مامانُ؟

دخترك كمی فكر كرد: اول تو روُ. نه، اول هر دوتاتون ُ .

صورت مرد را بوسيد: تو اول منو دوست داری يا مامانُ ؟

مرد بدون اين كه فكر كند، جواب داد: معلومه عزيزم كه تو رو دوست دارم.

- مامان چی؟

- اون منُ تو رو ول كردُ رفت.

دخترك لبخند زد:برمی گرده. من كه می دونم هنوز دوستش داری.

و چرخ های ويلچر را به حركت در آورد...

نوشته شده در 90/02/27ساعت توسط امیر|

شخصی مادر پیرش را در زنبیلی می گذاشت و هرجا می رفت، همراه خودش میبرد. روزی حضرت عیسی او را دید، به وی فرمود: آن زن کیست گفت مادرم است. فرمود: او را شوهر بده. گفت: پیر است و قادر به حرکت نیست. پیرزن دستش را از زنبیل بیرون آورد و بر سر پسرش زد و گفت: آخه نکبت! تو بهتر می فهمی یا پیغمبر خدا؟

نوشته شده در 90/02/25ساعت توسط امیر|

One day a dog stole a piece of meat from a butcher's shop. The dog ran away with the meat. It came to a bridge over a stream. As the dog was crossing the bridge .......


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/22ساعت توسط امیر|

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد…
 
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…
 
 
 
                                              ارسال از خانم فهیمه ماه حیدری

ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/20ساعت توسط امیر|

دخترک طبق معمول هرروز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ باحسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد: ....


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/18ساعت توسط امیر|

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا،پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت،مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد .
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند؛ مادر وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند، ولی دیگر دیر شده بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در 90/02/15ساعت توسط امیر|


آخرين مطالب
» آرزو
» دکتر حسابی
» رویا
» تازگی
» عشق
» کی بهتر می فهمه؟
» The Greedy Dog
» لذت بینایی
» کفش قرمز
» عشق مادری
Design By : Pars Skin